اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1454
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
اين فعلها بكند . پس آتش محبت كه در سر افتد و سلطان او قوىتر از همه آتشها است بيشتر كند ؛ و آتشى را كه از بيرون پديد آيد خلق را متحير گرداند ، گريختن سازد تا از آتش برهد . چون آتش در باطن پديد آيد كجا تواند گريختن كه هركجا گريزى آتش با تو باشد . آتش ظاهر به آب بتوان كشتن ؛ آتش باطن را اگر درياى همه عالم بر او ريزى آتش گردد و درياها را بسوزد ، و دست مخلوقان به آتش ظاهر رسد تا او را بكشند ، يا حيلت سازند . باز دست مخلوقان به آتش باطن نرسد . آتش ظاهر چون زمانى بسوزد فروايستد ؛ و آتش باطن هرچند بسوزد قوىتر گردد . آتش ظاهر هيمه سوزد ، و آتش باطن جان سوزد . باز گفت : « طربا او حزنا » . گفت اين وجد از شادى خيزد و از اندوه نيز خيزد ، و اين بر حسب آن باشد كه محب را افتاده باشد ؛ تا افتادهء او چيست ، در ميلان وصال افتاده است يا در ميلان فراق . در جلال تفكر مىكند يا در جمال ؛ تا در آن ساعت چون واردى پديد آيد موافق آن معنى كه در سر او كامن است او را بجنباند . اگر از جمال و وصال است به طرب آيد ، و اگر از جلال و فراق است به حرب آيد . « و قالوا الوجد مقرون بالزوال و المعرفة ثابتة لا تزول » . گفت وجد مقرون است به زوال و معرفت ثابت است ، او را زوال نيست . و معنى اين سخن آن است كه تا در باطن معرفت نباشد وجد ظاهر نگردد . و اين وجد چون پديد آيد او را بقا نباشد كه زمانى باشد و زائل گردد . باز آن معرفت كه وجد از او پديد آيد در سر ثابت باشد ، او را زوال نباشد . و اين از آن معنا است كه زوال معرفت شرك و جحود و كفر بار آرد . اگر چون وجد زائل گشتى معرفت با او زائل گشتى ، در عالم يك موحد نماندى . و چون درست است كه در عالم عارفان و موحدان هستند و وجد نه ، درست شد كه زوال وجد زوال معرفت واجب نكند . و اين از بهر آن است كه وجد تأثير معرفت است و معرفت مؤثر وجد است ؛ و هرگاه كه مؤثر نماند تأثيرات نماند . باز روا باشد كه تأثيرات بماند و مؤثر بر جاى خويش .